شنبه سوم آذر 1386
نیومدنمو آپ نکردنم تقصیر من نبود٬تقصیر این کامپیوتر بود که هر روز یه ادا در میاورد و منو کلافه کرده بود!بالاخره اگه خدا قبول کنه درستش کردیم اونم از نوع اساسی.
تو عالم وبلاگ نگاری هم بی معرفتی وجود داره ها! من نمی دونستم ولی فهمیدم![]()
۲۸ آبان امسال هم اومدو رفت و بنده سی و یکمین سال زندگیمم پشت سر گذاشتم٬چقدر زود و پشت سر هم و با سرعت دارن پیش می رن این سالهای عمر!یه وقتی می شستم و به چهره ی مامان بزرگا و بابا بزرگا نگاه می کردم و می گفتم اووووووووو اینا چقدر زیاد از خدا عمر گرفتن! یا بعضی وقتا می گم چی شد که مامان بابای خودمم دارن پا به سن میزارن؟ امروزا خیلی راحت به این سوالات جواب می دم٬همونطور که من با این سرعت به ۳۱ سالگی رسیدم اونا هم به ۵۰ و ۶۰ دارن نزدیک میشنو انگار همین دیروز بود که بچه هاشون به دنیا اومدنو کنارشون بودن.
یه وقتایی کسی می گفت ۱۰ ساله ازدواج کردم می گفتم:اووو ده سال! لابد دیگه از تب و تاب افتادن و فقط فکر بزرگ کردن بچه هاشونو آیندشون هستن! اما امسال که شمع یازدهمین سالگرد ازدواجمونو فوت کردیم٬دیدم ای دل غافل ما که هنوز اول راهیم!
اگه متوسط عمرو (البته توی ایران) حساب کنی یه سی چهل سال دیگه برام میمونه که نمی دونم اونم همینطوری می خواد بگذره یا یه تغییر و تحولی قراره توی روندش پیش بیاد؟! نمی گم الان از جایگاهی که هستم ناراضیم٬نه! فقط دلم می خواد یه چیزی فراتر از اونی که هستم باشم.می دونم فاصله ی بین حرف و عمل خیلی زیاده (حداقل برای من) ولی:
کاش خدای مهربون برام یه فرصتی پیش بیاره که این سی سال بقیه رو خودم از خودم راضی باشمو به اونی که هستم افتخار کنم.
امیدوارم سلامت باشمو بتونم مامان خوبی برای بچه هامو همسر خوبی برای مهربونم باشم.
خدایا کمکم کن![]()
