چهارشنبه بیستم تیر 1386
یه تغییر تحول اساسی
تو که می دونی من مثل بچه ها می مونمو خیلی راحت می تونی حال و هوای منو عوض کنی چرا انقد منو عذاب میدی و منتظر می مونی که غر غرام شروع بشه و یه کمی اونورتر از غر زدن هم برمو به ناله و فغان برسم تا منو یه مسافرت دو روزه ببری؟
اینارو من گفتم٬میگه تو که می دونی فرصتش پیش نیومده بود٬من خودمم خیلی خسته و داغون بودم٬اما من می گم فرصت و زمان باید دست ما باشه٬نه ما دست اون!بازم حرف خودشو می زنه و می گه نه واقعا" نمی شد دیگه!؟نمی دونم اصلا" دوست ندارم همیشه گرفتار این وقت و زمان باشم.
دلم می خواست هر وقت دلم گرفت بسته به اون وضع روحیم برم یه جای باصفا که روحمو صفا بده.نمیدونم چرا ما آدما نمی خوایم بفهمیم که بابا جون روح ما یه چیزی فراتر از همه چیز تو زندگیه.اگه وضع اون روبه راه نباشه هیچ چیز خوب و روبه راه نیست.
انقدر بهش بی محلی می کنیم٬انقدر بهش کم توجهی می کنیم تا آخر سر تبدیل میشه به یه روح خسته ی٬کسل که حالو حوصله ی خودشم نداره٬چه برسه به دورو بریا.
اینارو گفتم که بگم هم ازش قول گرفتم هم به خودم قول دادم که هیچ وقت نذارم تا این حد خسته بشه٬یعنی تا خسته نشده بهش برسم.
پنجشنبه رفتیم دریای زیبای شمال.شب اول یه کمی طوفانی بود٬اما صبح که بیدار شدیم آبی و آروم شنهای ساحلو نوازش می کرد.خیلی خوش گذشت.
برای چی معطلی؟اراده کن تو هم برو٬به همین سادگی![]()
یکشنبه دهم تیر 1386
حس و حال منو می تونین از رنگ قلمم بفهمین!
امروزا اصلا" حال خوشی ندارم٬خیلی به هم ریختم٬چیز زیادی هم نمی خوام٬فقط یه مسافرت البته ترجیحا" زیارتی.دلم بد جور هوای امام رضا رو کرده٬نمی تونم اسمشو تقدیر یا اینکه آقا نمی طلبه بذارم!چون به این قضیه زیاد اعتقاد ندارم.اما واقعا" نمی دونم چرا امسال همه ی کارام با تاخیر و کند پیش میره و این یکی از دلایل بهم ریختگیمه.تصمیم داریم یه دستی به سرو روی خونه بکشیم(نقاشی و بنایی)الان نزدیک چهار ساله این خونه رو خریدیم هیچ کاری توش انجام ندادیم.خیلی دلم می خواد زودتر کارامونو شروع کنیم و جمع و جورش کنم.
محمدو مدرسه ی فوتبال ثبت نام کردم و منارو هم کلاس سفال و نقاشی.از شانس بد من هر دوشون هم روزای دوشنبه و چهارشنبه کلاس دارن.دور از جون شما یه کمی هم دست و پا چلفتی تشریف دارم٬ماشین همیشه تو خونست و من جرات رانندگی ندارم.الان نزدیک دوساله گواهی نامه گرفتم اما هنوز نتونستم تنهایی این ماشینو از خونه در بیارم.
صد البته که دلیل دیگه برای بهم ریختگیم همینه!
از وعده و وعید دادن بیخودی خیلی بدم میاد٬اگه قرار باشه و تصمیم گرفته باشیم کاری و انجام بدیم و همش امروز فردا بشه دیونه میشم.و الان یه چیزی بدتر از این شده.یعنی در حالت کلی خیلی صبورم و طاقتم زیاده اما وقتی چیزی تو ذهنم بیفته و قرار باشه عملی بشه و نشه واقعا" عصبی میشم.
ووووووووووووووووووووووووای خدای من![]()
![]()
