تبليغاتX
پرنده

چهارشنبه سی ام خرداد 1386

زندگی

یه وقتایی شده که دلت بگیره و بگی اصلا" زندگی چیه؟از صبح تا شب کار کار کار!حالا یه وقتایی اون کارو دوست داری و گذشت زمانو حس نمی کنی اما بعضی وقتا اون کار انقدر برات تکراری و خسته کنندست که زمان هم نمی گذره و بیشتر طاقتتو طاق می کنه.

حتما" شده که بهت بگن خوشی زده زیر دلت! تو دیگه کی هستی!زندگی خوب٬بچه های خوب و سالم!همسر خوب!خالصه همه چیز و همه چیز از دیدگاه دیگران عالی و روبه راهه.اما تو راضی نیستی٬نمی دونی چیه اما حس می کنی یه چیزی تو زندگیت٬تو ذهنت٬تو افکارت جاش خیلی خالیه.

هر چقدر فکر می کنی به نتیجه نمی رسی٬جزء اینکه خودتو سرزنش کنی و به اونی که دوست داشتی باشی و نبودی به خود درونی و وجدانت سر کوفت بزنی و مدام تیشه به ریشش بزنی که چرا؟چرا فقط فکر می کنی و اصلا" به فکر عمل نیستی؟با تیغ تیز انتقاد خراشش می دی و در ادامه روحت از این سرکوفت ها و انتقادها خسته و غبار آلود غم می شه!

این افکار خودتو رنج می ده و خیلی اذیت می شی با وجود اینکه می دونی همیشه هم این جوری نبودی!

اما اطرافیانت هم به این موضوع دامن می زنن و می شن آتیش بیار معرکه ای که خودت ساختی!

دیگه کم کم به جایی می رسی که نمی تونی زندگی قشنگتو٬ قشنگ ببینی!

این در حالیه که خیلی دوست داری از لحظه لحظه ی زندگیت لذت ببری و اون طوری که تو ذهنته زندگیتو بسازی.اما همیشه اون طوری که تو می خوای نمیشه!

چه باید کرد با زندگی؟؟؟

 

نوشته شده توسط صنم در 12:57 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386

کاشکی رو طاقچه ی دلت آینه و شمدون می شدم

تو دشت ابری چشات یه قطره بارون می شدم

کاشکی می شد یه دشت گل برات لالایی بخونم

تو آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم

بخواب که می خوام تو چشات ستاره هامو بشمرم

پیشم بمون که تا ابد دنیارو با تو دوست دارم

دنیا اگه خوب اگه بد با تو برام دیدنیه

باغ گلای اطلسی با تو برام چیدنیه

مادددددددددددر    مادددددددددددر

کاشکی می شد بهت بگم چقد صداتو دوست دارم

لالایی هاتو دوست دارم بغض صدات و دوست دارم

ماددددددددددر    ماددددددددددددر

همه ی فیلم م مثل مادر یه طرف این شعر و آهنگش یه طرف

زیبایی شو از اعماق وجود میشه حس کرد

نوشته شده توسط صنم در 14:37 |  لینک ثابت   • 

شنبه نوزدهم خرداد 1386

دیروز تولد کوچولوی ۱۰سالم محمد بود

اومدم اینجا تا بهش بگم خیلی خیلی خیلی دوسش دارم و خاطره ی ده سال پیش هیچ وقت برام کم رنگ نمیشه و خوشحالم که خدای مهربون یه پسر خوب و مهربون و آقایی مثل اون به من داده

نتونستم تولدشو بگیرم چون بابایی پیشمون نیست منتظریم تا برگرده و دور هم تولد عزیز دلمونو بگیریم.

نوشته شده توسط صنم در 15:13 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه ششم خرداد 1386

اگه گفتین این عروس خانوم کیه؟  

فعلا" این یکی و داشته باشین تا بعد...

نوشته شده توسط صنم در 0:42 |  لینک ثابت   •