دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386
دخمل و پسر گلم
خب باید به عرضتون برسونم که مادر و بچه ها داریم آخرین روزهای سال تحصیلی۸۶-۸۵ خدارو شکر در کمال صحت و سلامت در هوای گرم و طاقت فرسای اردیبهشت ماه طی میکنیم![]()
پسری حسابی مشغول مرور کردن درساشو و منا هم کلی با سواد شده و کامل می تونه کلمات قرآنی و بخونه و از این که می تونه بخونه چقدر خوشحاله و ذوق میکنه
منم که دیگه گفتن نداره اون می خونه و من هی موچش می کنم و قربون صدقش میرم![]()
پسری عسلی مامان امسال خیلی تغییر روحیه داده٬ اول مدارس معلمشون طی جلسه ای که گذاشته بود٬گفت:امسال بچه هاتون از نظر روحی و عاطفی خیلی تفاوت میکنن یعنی کلاس چهارم مصادفه با یه سری تغییر و تحولات اساسی بچه ها.خودتون حس میکنین که چقدر عاقل تر٬مهربون تر و منظم تر میشن.حالا که پسری داره کلاس چهارم و تموم میکنه و خرداد ماه هم ۱۰ سالش تموم میشه حس می کنم که معلمشون چقدر درست میگفت محمد امسال زمین تا آسمون با مملی چند سال پیش فرق می کنه.خیلی متفکرانه و عاقلانه صحبت می کنه و دیگه دلش نمی خواد مثل بچه ها باهاش رفتار بشه.خلاصه که دختر دارا پشت در خونمون صف بستن
دوست داشتین دخملاتون و کاندید کنین یه کمی زودتر این کارو بکنین که من فقط یه مملی دارم![]()
چقدر دنیای این بچه ها پاک و بی آلایش و خواستنیه٬من یه آدمی هستم که عاشق بچه ها و دنیاشونم می تونم بگم در کوچکترین فرصت ها حواسم به حرف زدناشون و کارهاشونه.یعنی وقتی بچه ها دارن با هم حرف می زنن یا دارن با هم بازی می کنن من حتی اگه کاری داشته باشم تمام هوش و حواسم پیششونه تا ببینم چی میگن و تو دنیای قشنگ تخیلاتشون چی می گذره.
چند وقت پیش(بعد از روز معلم)منا و محمد و زهرا(دختر عمه ی بچه ها که کلاس دوم ابتدایه)نشسته بودن پشت ماشین و داشتیم تو خیابون می چرخیدیم که...
داشته باشین دیالوگ بین این دو تا دخترو:
منا:زهرا تو روز معلم برای خانوم معلمت چی خریدی؟![]()
زهرا:مامانامون پول جمع کردن٬یه رب (ربع) سکه خریدن.![]()
منا:یعنی سکه ای که خریدین ربی بود؟![]()
زهرا:نمی دونم رب سکه بود دیگه.![]()
منا:مامانای ما هم پول جمع کردن برای خانوممون یه پلاک خریدن٬ولی من خودم یه دسته گل خیلی خوشگل برای معلمم خریدم.خانوممون هم گفت:شما خودت گل هستی عزیزم![]()
![]()
منو میگی شروع کردم به خندیدن
که بابایی می گه به چی می خندی؟گفتم هیچی به دنیای صاف و ساده ی این بچه ها![]()
آپ بعدیم چند تا عکس خوشگل و ناز از این وروجک هاست
منتظر باشین![]()
چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386
دروغ از نوعی که من خیلی بدم میاد
میگی:آخر هفته برنامه داری یا ول معطلی مثل من؟میگه:نه بابا برنامه ام کجا بود
حالا ببینیم چی پیش میاد
آخر هفته می بینی رفته چالوس کنار دریا و صفا سیتی![]()
می گه وضع مالیمون اصلا" خوب نیست٬شوهرم کلی قرض و قوله بالا آورده
باهاش هم دردی می کنی و دلداریش میدی که خب از این مشکلات ممکنه تو زندگی هر کسی پیش بیاد٬پایان شب سیه سپید است و از این حرفا
اما یه ماهی نگذشته می بینی کلی از وسایل خونشو عوض کرده و تغییر دکوراسیون اساسی داده![]()
میگه انقده شوهرش بده که حق نداره یه جوراب بدون اجازش بخره
بعد می بینی خانوم رفته بازار خرید و با یه آژانس پر از وسایل مورد نیاز و غیر نیاز برگشته منزل![]()
میگی شاید یه مسافرت توپ و عالی بری
می گه ای بابا ما بد بخت بیچاره ها که تا حالا پامو از ... هم بیرون نذاشتیم ببینیم دنیا دست کیه
دلت براش می سوزه و میگی آخی.... ایشالله یه سفری براتون پیش بیاد یه کم تغییر روحیه بدی
چند وقت دیگه میشنوی خانوم تا چند هفته دیگه عازم مکه است که بازم اینجوری
واین جوری
میشی.
این چیزایی که گفتم یک در هزار دروغیه که این مدل آدما می گن٬حالا هدفشون چیه و چرا فکر می کنن نباید با مردم رو راست باشنو نمی دونم والله.
نه این که اینجور چاخان پاخان ها فقط مختص خانوما باشه ها نه٬صد البته که بین آقاییون هم بسیار مرسومه![]()
من که دلیل قانع کننده ای برای این جور دروغها نمی بینم٬اگه شما میدونین به من هم بگین![]()
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386
ارتباط والدین و فرزندان
با تشکر فراوان بابت کامنت های پست قبل![]()
ارتباط والدین با فرزندان
دختر و پسری که یه روزی خودشون فرزند یه خانواده بودن و طعم کودکی و نوجوانی و بزرگسالی و در کنار پدر و مادر چشیدن حالا قراره خودشون پدر و مادر بشن.با حس کردن اولین علائم بار داری ممکنه دچار ترس و وحشت خاصی که علتش هم براشون نا معلومه بشن ولی در کنارش یه حس قشنگ و دل انگیز (همون حس زیبای پدر یا مادر شدن)اونارو به صبر و شور و نشاط دعوت می کنه.پس از همون اول در کنار شعف زایدالوصفی که خیلی هم لطیف و هیجانیه بلافاصله کلمه ی صبر قرار می گیره.صبری که همه ی پدران و مخصوصا" مادران بهش شهره هستن.با تکون های اول نوزادشون لذت در کنارشون بودن و حس میکنن و تا آخرین لحظه حیاتشون دلشون می خواد اونارو در آغوش بکشن و لمسش کنن٬حسش کنن و دوسشون داشته باشن.بله دوستای خوبم پدر و مادر شدن تو هر عصر و دوره ای زیبا و لذت بخش بوده٬ به شرط اینکه نیروی محکم و استوار صبر و داشته باشی.
چرا میگم صبر؟اونایی که در زندگیشون کودکی دارن حرف و می فهمن٬لحظه به لحظه ی زندگی کودک ما پر از درخواست و نیاز و سواله که هر کدوم از اینا می طلبه که ما صبور باشیم و عاقلانه نیاز ها و در خواست های منطقیشون و بر آورده کنیم.اونا مثل گلهای کوچولوی کنار باغچه کوچک خانه ی ما هستن که اگه بهشون آب ندیم٬توانایی آفتاب گرفتن ندیم و تغذیه شون نکنیم خشک میشن٬می پوسن و اثری از قوی شدن در وجودشون نمی بینیم.
می دونم اینایی که گفتن و همتون خیلی قشنگ تر و درستر از من می دونین٬اما سوالات مهم این پستم اینه:
۱.غیر از پدر و مادر اطرافیان چه نقشی تو شکل پذیری شخصیت کودک ما دارن؟آیا قبول دارن که اونا هم بخشی از هویت و شخصیت کودک و تشکیل می دن؟و باید در ارتباطاتشون با کودک ما دقیق و سنجیده رفتار کنن؟
۲.کودک تا چه زمانی کودک است؟تا زمانی که در مقطع دبستان است؟تا زمانی که در خانه ی پدر و مادر زندگی می کند٬تا زمانی که ازدواج نکرده است؟ این گفته ی اکثر بزرگتر هارو که میگن تو اگه بزرگم بشی زن و بچه هم داشته باشی بازم برای ما بچه هستی و چقد قبول دارین؟
۳.تا چقدر می تونیم خواسته های کودکانمون و بر آورده کنیم؟
سوالات درباره ی این موضوع خیلی زیاده که نمیشه تو یه پست گنجوندش.
اما جواب من به سوال ۱. این درسته که خمیر مایه و اساس شخصیت کودکان دست پدر و مادرهاست اما گاهی اوقات تاثیر رفتار اطرافیان کودک که خیلی هم بهشون علاقه دارن(مثل خاله و عمه و عمو و دایی)بیشتر از تاثیریه که پدر و مادر دارن.پس به درستی میشه گفت که ما می تونیم از این اطرافیان نزدیک در تربیت و نشون دادن راه از چاه برای کودکانمون استفاده کنیم و چه بسا نتیجه ی خیلی خوبی هم بگیریم.اما خدا نکنه در خانواده ای این امر بالعکس باشه اونوقت میشه فاجعه٬فاجعه ای که شاید منجر به قطع رابطون بشه.
اما جواب سوال ۲. این درست که کودک ما در دل ما همیشه کودک زمان تولد است٬اما رفتار ما باید طوری باشد که حس بزرگ شدن و قوی شدن را مدام به او القاء کنیم.بزرگسالانی که بعد از ازدواج هم مثل کودکی رفتار میکنند که هیچ توان و قدرتی برای چر خاندن یک زندگی سالم و بی دقدقه ندارند همان کودکانی هستند که مرتب از پدر و مادر خود شنیده اند(تو هر چقدر که بزرگ شوی هنوز بچه ی ما هستی)پس این کودک در پی حرفی که مرتب تکرار شده و شنیده به خود اجازه می دهد چون هنوز کودک است می تواند به پدر و مادر خود تکیه کند و خواسته هایش را آنها برآورده کنند.
کودک ما باید در عمیقترین قسمت احساسات و عواطف ما قرار بگیرد و ما این احساسات را با بیان اینکه من تو را دوست دارم اما خودت قدرت و توان انجام کارهایت را داری رشد کند.این مطلب به نظر من مختص دوران کودکی نیست حتی در دوران بزرگسالی فرزندان به پشتیبانی عاطفی و هدایت عقلانی پدر و مادران نیاز دارن.
جواب سوال سوم با شما چون من شخصا" در این مورد کمی اسراف میکنم![]()