تبليغاتX
پرنده

شنبه بیست و ششم اسفند 1385

آخر سال

وقتی این جا رو برای نوشتن انتخاب کردم فکر نمی کردم پرنده ی دلم این طور تو این پستو گرفتار بشه.

اما شد...

خیلی خستم٬نمیدونم اگه این تعطیلات نوروز نبود مردم خستگی یه سال کار و تلاش و از همه مهمتر خونه تکونی و باید کجا می بردن؟

امیدوارم همه ی خستگی ها و غم و غصه هاتون بمونه این ور سال و به جاش یه دنیا عشق و شو رو نشاط تو سال جدید داشته باشین.

امیدوارم سال جدید سال پر برکت و خوب و خوشی برای همه ی دوستای گلم و خانواده هاشون باشه.خیلی مواظب خودتون باشین و از تعطیلات نهایت استفاده رو ببرین.

ما هم اگه خدا بخواد راهی سفریم٬اول تبریز٬بعدشم هنوز معلوم نیست کجا.ممکنه نتونم سال نو بهتون تبریک بگم٬پس پیشاپیش:

سال نو مبارک

نوشته شده توسط صنم در 14:42 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385

ما جراهای کوچولوی مامان

سلام

یه چند وقتیه که مامانم هی میره سراغ کامپیوتر و یه چیزایی می خونه و بعضی وقتا شروع میکنه به خندیدن٬خندیدن مامان منو کنجکاو می کنه و می پر سم مامانی به چی می خندی؟مامانی همیجوری که می خنده برام می خونه که مثلا" ببین ایلیا چی کار کرده و همشو مثل یه قصه برام می خونه.کارهای بیشتر نی نی های خوشگل و شیطون مثل ارغوان٬مثل یاسین جینگولک٬مثل آیسان و برام می خونه منم که همشونو خیلی دوست دارم میخندم و بعضی وقتا هم برای دیگران تعریف میکنم.

دیدم که بعضی وقتا نی نی ها خودشون میان و درباره ی کارهاشون توضیح میدن.منم امروز تصمیم گرفتم بیام وبلاگ مامانیم تا از شیرین کاری هام براتون بنویسم

من امسال مدرسه رفتم البته نه کلاس اول٬چون من ۶ سالمه رفتم پیش دبستانی.هر چی مامانیم گفت مثل پارسال برم مهد که پیش دبستانی هم داره من گفتم که مهد و دوست ندارم و می خوام برم مدرسه تا با سواد بشمآخه من عاشق درس و مشقم.از دو سه سالگی یه عالمه دفتر و مداد و مداد رنگی داشتم که همیشه هم اونارو با خودم این ورو اون ور میبرم٬حتی وقتی می خوایم بریم بیرون خرید باید همه ی وسایلامو بزارم تو ماشینمون بعدا" بریم چون دفتر کتابامو خیلی دوست دارم و هرگز حاضر نیستم یه لحظه اونارو از خودم دور کنم

من امسال تو مدرسه خیلی چیزا یاد گرفتم و کم کم دارم باسواد میشم.همه ی صداهارو بلدم و اونارو کنار هم میزارم و میخونم.مامانم میگه دارن به ما سواد مکتب خونه ای یاد میدن.چون ما میتونیم بخونیم اما زیاد بلد نیستیم بنویسیم.تازشم دارن خوندن قرآن و بهمون یاد میدن.یه چیز بگم بخندین البته من از اینکه کسی بهم بخنده خیلی خجالت میکشم اما حالا میگم دیگههمه ی صداهای الفبای فارسی و به صورت بی صدا به ما یاد میدن٬یه روز که صدای ن و به ما درس دادن اومدم خونه و به مامان و بابایی گفتم من صدای ل یاد گرفتم.بعد از ظهر که رفته بودیم بیرون مامانم گفت منا ببین صدای ل و رو سر در اون مغازه نوشته شده.اما من با تعجب نگاه کردمو گفتم اون که صدای ل نیستمامان که رو گفته ی خودش سماجت داشت گفت چرا مامان جون صدای ل دیگه.من با عصبایت گفتم نخیرم اون ل ای که ما خوندیم نقطه داشتبابایی گفت خانوم معلمتون گفته ل مثل چی؟منم گفتم ل مثل ناناما همین که گفتم فهمیدم که خانوم معلم گفته ن و من ل شنید۲۳بهمن تولدم بود و ۶ سالم تموم شد.نی نی کوچولو ها فک نکنین فقط به شما واکسن میزنن ها یه واکسن دیگه هست که باید از ۴ تا ۶ سالگی بزنین که انقده درد دارهمامانم من و برد درمانگاه و گفت اصلا" درد نداره اما خیلی درد داشت تا ۵ روز نمی تونستم دستمو تکون بدم.اینو جهت اطلاع گفتم که بدونین این واکسن ها که میزنین حالا حالا ها  ادامه داره...

بعدش دیگه براتون بگم که هفته ی قبل مامانیم گفت که باید بریم سنجش تا کارت سلامت بگیریم که بتونم برای کلاس اول ثبت نام کنم.وقتی رفتیم٬ اونجا خیلی شلوغ پلوغ بود.اما من همش داشتم با دوستم بازی می کردم و اصلا" نفهمیدم کی نوبتمون شد.اول رفتیم سنجش بینایی یه صفحه از این علامت هایی که مثل شونه بود اونجا گذاشته بودن که هی خانومه می گفت این کدوم وریه؟اون کدوم وریه منم همشو جواب دادمو اومدیم بیرون.بعدش نوبت تست شنوایی بود رفتیم تو یه اتاق یه گوشی از اینایی که دایی جونم وقتی می خواد بازی کنه میزاره گوشش گذاشتن گوشم و خانومه گفت با هر گوشی که میشنوی اون دستتو بالا ببر منم همه رو گفتم اما خانومه به مامانی گفت فرکانس های پایینو خوب خوب نمیشنوم.مامان گفت فکر کنم گوشت شستشو لازم داره.نمیدونم شستشو چیه؟ولی فکر کنم چیز خوبی نیست منم نمیرم.بعد از تست شنوایی رفتیم تو یه اتاق که خانومه یه عالمه وسایل بازی و دفتر و مداد رنگی داشت٬خانومه بهم گفت سلام.گفتم سلام.گفت خوبی؟ من گفتم بله.بعد گفت اگه گفتی فرق قاشق با کفش چیه؟گفتم خوب قاشق برای غذا خوردنه و کفش برای پوشیدن.بعد گفت حالا بگو ببینم فرق قاشق با چوب چیه؟گفتم اگه چوبو فشار بدیم میشکنه اما قاشق سفته نمی شکنه.بعد اون خانومه با لگو یه چیزی ساخته بود به من گفت تو هم مثل این بساز منم که عاشق لگو بازی همون شکل و ساختم.بعد بهم گفت آفرین پا شو برو کلاس اول ثبت نام کن.مامان گفت من دختر باهوشی هستم چون بین همکلاسی هام امتیاز خوبی آوردم.

حالا این شده بازی من به هر کی میرسم سنجش بینایی و شنوایی و تست هوش ازش می گیرم بعد بهش میگم خوب حالا برو کلاس اول ثبت نام کن.وقتی اینو میگم مامانم می میره از خنده و هی قربون صدقم میره.

وای خسته شدم برم تا مامی جونم نیومدهبازم میام پیشتون

 

 

 

نوشته شده توسط صنم در 14:14 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهاردهم اسفند 1385

نا سپاسی

نمیدونم بعضیا چطور می تونن انقدر ناسپاس و قدر نشناس باشن؟

خیلی اعصابم بهم ریختست.الان که اینارو دارم مینویسم یه چیز تو مایه های اینهستم.

امسال یه خریتی کردم شدم نماینده ی کلاس منا اینا.اونم نه اینکه کشته مرده ی این کار باشما٬نه فقط به خاطر اینکه معلم بی چاره انقد خواهش کرد که یکی نماینده بشه و هیشکی زیر بار نمی رفت من گفتم ایرادی نداره من قبول میکنم٬اونم بیشتر به خاطر اینکه حواسم بیشتر به منا باشه و یه ارتباط تنگاتنگ با معلمش داشته باشم. چشمتون روز بد نبینه یه مدت که گذشت دیدم شدم پادوی خانوم٬اینو به اولیا بگو اونو بگو ٬نمیدونم این مراسمو می خوایم اجرا کنیم اون جلسه رو باید برگزار کنیم و هزار دنگ و فنگ دیگه٬که تا امروز تحمل کردم و صدامو در نیاوردم.اما امروز یه اتفاقی افتاد که تازه فهمیدم چه...خوردم زیر بار این مسئولیت رفتم.خانوم هفته ی قبل دستور دادن امروز باید براشون سفره ی هفت سین بچینید.ما هم قبول کردیم٬الان چند روزه دارم بدو بدو میکنم که وسایل هفت سینو آماده کنم.

امروز رفتیم با کمک اون یکی نماینده یه میز خوشگل و ساده برای بچه ها چیدیم٬خانوم نیومده میگه رفتین سفره ی کلاس بغلی و دیدینمارو میگی همینجوری موندیم که بابا یه خسته نباشیدی یه دستتون درد نکنه ی خشک و خالییاز اون جایی که تو اغلب جاها رقابت ناسالم افراد تبدیل به حسادت میشه ما هم تازه فهمیدیم که این خانوم از حسودیه همکارش داره دق میکنه.یعنی از اول سال میدیدیم که هی میگه خانوم زارع این کارو کرد خانوم زارع اون کارو کرد اما فکر نمی کردیم که داره حسادتشو میکنه.ایشون برای خودش عقاید و افکار خاصی داره که از نماینده هاش میخواد تا اونارو اجرا کنن اونوقت این خانوم میشینه و دستور می ده آخر سر هم میگه اون جوری که من می خواستم نشد.

ای خدا دارم دیونه میشمخودم کردم که لعنت بر خودم باد


وقتی این جور رفتار هار و تو جامعه میبینم به این فکر میکنم که خدایا بچه های ما دارن زیر دست چه شخصیت هایی رشد میکنن.

رفتم دنبال منا٬بچم می گفت:مامان چرا خانوم معلممون اصلا" شاد نبود مگه جشن نبود؟یه جورایی از ما و بچه ها قهر کرده بودخدایا چه شخصیت های سست و بی ارزشی تو راس کارهای مملکت ما نشستن. واقعا" جای تاسفه!معلمی که باید یه الگو و نمونه باشه داره چی یاد بچه ها می ده؟

 

نوشته شده توسط صنم در 15:54 |  لینک ثابت   • 

شنبه پنجم اسفند 1385

بهار

شما هم دارین می شنوین؟

صدای پای بهارو میگم...گوش دادین؟...قشنگه نه؟

خیلی قشنگه.ولی ای کاش می شد رفت کنار دریا٬می شد رفت یه چادر قشنگ زد کنار دریا تو ساحل و دراز کشید و گوشو با نوازش موجا آروم کرد.کاش می شد رفت تو یکی از جنگلهای شمال و بوی طراوت و تازگی گیاه های تازه از دل خاک در اومده رو استنشمام کرد.

عاشق بوی سبزه ها و رطوبت شمالم.هر وقت می ریم اون طرف ها شیشه ی ماشین و میدم پایین و دستم و میارم بیرون تا رطوبت و نم شمال و حس کنم.

آخ اگه می شد.......چی می شد.

بچه که بودم عید و سال جدید و خیلی دوست داشتم. یه شور و حال دیگه ای بود.یه تنوع و تازگی تو همه چیز.رخت و لباس و کفش نو.شیرینی و شکلات و آجیل...یادش به خیر.می خریدن و ما هم نوش جون می کردیم.عید دیدنی می رفتیم ٬عیدی می گرفتیم.نمی دونستیم جه جوری ۱۳ روز تموم میشد.

نمی دونم الان هم بچه های ما تو اون حال و هوا هستن یا نه؟

همونطور که حال و هوای ماها که خودمون مامان و بابا شدیم و شور و حال سابق پدر و مادرامون و تو این روزای دم عیدی نداریم هستن؟ یعنی اونا هم شور و حال سابق مارو ندارن؟کاش این طور نباشه!

جدی میگم هر وقت از قدیمی ها از عید می پرسی یه برق خاصی و تو چشماشون می بینی.انقده بهشون خوش می گذشته که یاد آوریشم هم براشون لذت بخشه. بدون هیچ تشریفات و بریز و بپاش کلی دور هم عشق می کردن و خوش بودن.

نمیدونم والا٬چی باعث شده ماها اون شورو اشتیاق و نداشته باشیم!

فوق فوقش یه مسافرت می ریم.چند جا عید دیدنی و بعدشم یه ۱۳ به در اونم اگه هوا بذاره

.شاید بگین قدیما هم همین بود دیگه! اما نه. آدم احساس میکنه همه چیز یه جورایی کلیشه شده.

باید لباس نو خرید٬باید عیدی داد و در مقابل حتما" کسی که عیدی میگره باید عیدی بده . از این جور چیزا.

دور هم جمع شدنا با قید و بند و شرط و شروط شده.

چه میدونم والا...دلم نمی خواست اینارو بنویسم اما چه کنم که از خودم نمی تونستم پنهانش کنم.

فقط بگم هر جوری که شده عیبی نداره.حالا یا تظاهر یا واقعی قدر لحظات و باید دونست

 امیدوارم سال پر برکت و خوش و خرم با تن سالم داشته باشین.

 

 

 

نوشته شده توسط صنم در 15:4 |  لینک ثابت   •