دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385
کوچولوی مامان٬گل قشنگم٬مهربون ترین دختر دنیا٬منای نازم تولدت مبارک عزیزم![]()
یادش به خیر ۶سال پیش با ترس و لرز رفتم اتاق عمل٬کلی استرس داشتم به دکترم گفتم من خیلی میترسم٬خانوم دکتر مهربون گفت بعد از ۴۵ دقیقه دختر کوچولوی نازتو میبینی از هیچی نترس چشماتو راحت ببند و یه آیه الکرسی بخون.
همین که چشمامو بستم دیگه هیچی نفهمیدم.
با درد نسبتا" شدید احساس کردم دارن میزارنم رو تخت.چشمامو باز کردم اما درد اجازه نمی داد چیزی بگم.مامان اومد بالا سرم و بدون اینکه به درد من توجه کنه گفت ببین چه دختر مو مشکیه خوشگلی به دنیا آوردی
یه نظر نگاش کردم٬تو دلم گفتم خدایا چقد این دو تا با هم متفاوتن؟(محمد و منا)
مامان گفت: بگیر بغلت شیرش بده.گفتم درد دارم بذار یه کمی دردم ساکت بشه بععععععععد! نی نی کوچولوی ما ساکت و آروم تو بغل مامان بود.نگو قبلش کلی جیغ زده بود و خسته شده بود.
اولین دیدار محمد با نی نی کوچولو خیلی با مزه بود.اومد نزدیک گهوارش و گفت:چقده نی نیه سیاهه.همه زدن زیر خنده.نه اینکه خودش سفید و بوره به نظرش نی نی سیاه اومد.خلاصه روز قشنگ و به یاد موندنیی بود.
الان نی نی کوچولوی نازنازی شده ۶ ساله.قربونش برم روز به روز بیشتر دلبری میکنه
تولدشو دیروز که تعطیل بود گرفتیم یه پیرهن خوشگل براش خریده بودم شده بود مثل این پرنسس های کوچولو
از محمدم بگم که دیگه امسال فهمیدم چقده پسرم بزرگ شده٬آخه تا پارسال تو تولد منا بهونه گیری می کردو حسادتشو بروز می داد اما امسال کلی بهم کمک کرد و رفت برای خواهرش کادو خرید![]()
خدا همه ی نی نی هارو برای مامان و باباهاشون حفظ کنه![]()
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385


محمد خان مشغول فیلمبرداری !!!

دوشنبه شانزدهم بهمن 1385
یه سلام بالا بلند به همه ی دوستای خوبم![]()
تعطیلات رو خونه بودیم٬چون کلی کار عقب افتاده داشتم که باید بهشون رسیدگی می کردم و از اونجایی که آقای خونه ی ما همیشه ی خدا مشغوله و هیچ وقت در دسترس نیست مجبور شدم از این تعطیلات استفاده کنم و یه ذره از خرید های عیدمو انجام بدم و یه ذره هم کم و کسری هایی که تو خونه داشتم و خرید کنم.خلاصه این چند روزه هی رفتم بازار و هی اومدم.دنبال یه یخچال فریزر بزرگ و جادار هستم تا یخچال فریزمو عوض کنم٬چون دو تا کنار همه خیلی جا گرفته.بین خارجی ها فقط سامسونگ و ال جی مناسب بود٬حالا یکی رو در نظر گرفتم٬تا ببینم چی میشه.
دوشنبه۲۳بهمن تولد وروجک خونمون منا ناز نازیه که انشاالله ۶سالش تموم میشه
باید دنبال خرید روز تولد ایشون هم باشم.
وای از دست این مملکت و قوانین مسخرش.تا همین هفته ی قبل گفتن به بچه ها لباس مشکی بپوشونید یا روبان مشکی بزنید...خودشون هم کل مدرسه رو با مشکی تزیین کردن...بعد روز شنبه کل مدرسه رو با کاغذ رنگی و گل و بلبل آراستن و به بچه ها میگن تاج قرمز درست کنید و آهنگ های شاد امروزی تو فضای مدرسه پخش کردن و کف میزنن و خلاصه هم خودشون گیج شدن هم ما و بچه هامونو گیج کردن.چون همین چند شب پیش بود محمدم میگه مامان بعد از عاشورا تاسوعا محرم تموم میشه دیگه میتونیم آهنگ و موسیقی گوش بدیم؟گفتم نه مامان جون محرم یک ماهه
بعد بچه اومده میگه شما که گفتی یک ماه نباید آهنگ های شاد گوش کرد
حالا به نظر شما من چه جوابی باید به بچه بدم که فکر نکنه مامانم...نمیدونم والله چی بگم![]()
دلم نمی اومد آپ کنم چون دوست داشتم ادامه ی مطلب رو راجع به ارتباطات دنبال کنم و البته به زودی این کا رو خواهم کرد.این پست و نقدا" نوشتم تا بدونین سرم شلوغه تا بعد بیام حسابی با هم یه بحث جنجالی دیگه راه بندازیم.