شنبه سی ام دی 1385
بلاخره موفق شدم دندون وروجکو بکشم![]()
اما اشتباه نکنید خودم که نههههههه بردمش دندونپزشکی اونم با چه مصیبتی![]()
دیگه دکتر بیچاره بدتر از من اینجوری شده بود
ولی خلاصه هر چی بود این یکی هم به خیر گذشت.
خیلی وقته می خوام درباره ی یه مبحثی با هم٬ هم فکری کنیم اونم اینه که نظر شما درباره ی انواع ارتباط چیه؟
اگه بخوایم ارتباط و به انواع مختلفی تقسیم کنیم میشه مثلا ارتباط بین فرزندان و پدر و مادر ارتباط بین زن و شوهر و ارتباطات بین دوستان و آشنایان و...
همونطور که میدونید هر کدوم از این ارتباطات یه حد و مرزهایی دارن که اگه این حد و مرزها برداشته بشه دیگه کیفیت ارتباط دلنشین و لذت بخش نیست.اما همینطور اگه این محدودیت ها بیش از حد و دست و پا گیر هم باشه بازم روابط صحیح و زیبا نیست و ممکنه سزدی و دل زدگی به همراه داشته باشه.اما نمیدونم شما هم به این نتیجه رسیدین که هیچ وقت نمیشه تعادل واقعی رو در ارتباط حفظ کنیم٬شاید به خاطر این باشه که حالات و روحیات ما همیشه یه جور نیست مثلا یه روز شاد و پر انرژی هستیم اما یه روز دیگه کسل و اخمو.
اما همه ی اینارو گفتم تا یه مقدمه چینی باشه برای بحث اصلی که یکی از انواع ارتباطه.
رابطه بین اقوام و آشنایان
به نظر شما آیا برای هر ارتباطی بین فک و فامیل خودمون باید از قبل زمینه چینی کنیم؟یعنی ازقبل دعوت کنیم یا اگه خواستیم منزل یکی ازآشناهامون بریم حتما بگیم که ما می خوایم مزاحمتون بشیم و این حرفا؟اصلا بادعوت منزل کسی رفتن بهتره یا بی دعوت؟(بیشتر خانواده ی نزدیک مد نظرمه)
تشریفات چیدن خوبه یا ساده برگزار کردن؟آیا تشریفات چیدن یعنی خودنمایی و اسراف؟آیا ساده برگزار کردن یعنی بی خیالی و اهمیت ندادن و تحویل نگرفتن مهمان ها؟
کنار مهمان ها نشستن و گل گفتن و گل شنیدن چقدر در کیفیت و روند مهمانی مهم است؟اصلا آیا ما دور هم جمع میشویم که خوش باشیم و لحظات خوشی رو با هم داشته باشیم یا دور هم جمع میشویم که فقط سلام و علیک و خوردن و بعدشم خداحافظ؟!
حالا من نظرمو درباره ی روابط خانوادگی اینجوری میگم که:اولا" همه ی ما به علت مشغله های زیاد زندگی کمتر فرصت می کنیم که با خانواده هامون در ارتباط باشیم (که این منشاء بقیه ی برخوردها هم هست)و این مساله خودش عامل اصلی بی کیفیت بون روابطمونه.یه جورایی یواش یواش داریم با هم غریبه میشیم.دلمون می خواد دعوت نکرده کسی نیاد خونمون٬دعوت نشده هم جایی نریم.خوب فکر کنید جایی که آدم چند روز در میون میره و کسی و که دوست داره زود به زود میبینه دیگه باهاش غریبی نمیکنه٬در مورد تشریفات و بقیه ی چیزای دیگه هم این مساله صدق میکنه.اما در مورد آخری به نظر من هر چقدر هم که مهمون برامون غریبه باشه به خاطر غذا و شام و نهار خونه ی ما نیومده بلکه به خاطر دیدن روی گشاده و شاد و گرفتن روحیه از ماست که لطف کرده و پیشمون اومده.من که تا جای که بتونم با مهمونام گل میگم و گل میشنوم شما چطور؟
این موضوع درباره ی بقیه ی ارتباط ها ادامه داره![]()
![]()
یکشنبه بیست و چهارم دی 1385
درباره ی شیطونک ها
سلام
امروز داشتم فکر می کردم چه مامان بدی شدم خیلی وقته از این شیطونک ها ننوشتم.![]()
شیطونک که چه عرض کنم فداشون بشم انقده فضول شدن که بعضی وقتا من و بابایی هم جلوشون کم می اریم![]()
فصل امتحان های بچه هاست٬دیشب محمدم اومده میگه مامان ازم فارسی میپرسی؟(با وجود اینکه همه ی درس و خودش می خونه و فول فوله حتما من یا بابایی باید ازش چند تا سوال بپرسیم تا رضایت بده و فکرش آروم بشه)کتاب و ازش گرفتم و سوال اول و بعد دومو پرسیدم٬بعد شروع کردم با بابایی صحبت کردن٬میگه مامان میشه بقیه ی سوالهارو بپرسی دیگه
گفتم باشه مامانی٬دوباره چند تا سوال پرسیدم و باز یه چیزی یادم افتاد و شروع کردم با همسر گرامی حرف زدن
بعد از چند دقیقه دوباره مملی گفت مامااااااااان؟!گفتم چیه مامانی دارم پیام بازرگانی میرم دیگه
تو هم یه کمی استراحت کن.برگشته میگه یه کم از سریالهای تلویزیونی یاد بگیر نیم ساعت سریال نشون میدن دو ثانیه پیام میرن اما تو چی دو تا سوال میپرسی نیم ساعت پیام میری![]()
![]()
منا ناز نازی هم دیگه دیونم کرده نزدیک دو هفتس که یکی از دندون های داءمیش قبل از اینکه شیریه بیفته در اومده و هر چقد باهاش کلنجار میریم که شیریرو براش بکشیم نمیذاره که نمی ذاره![]()
باور کنید هر ترفندی و که سراغ داشتم به کار بردم اما انقده سماجت میکنه که دیگه اینجوری شدم![]()
دندون قبلی هم همینطوری شده بود ٬بردیم دندونپزشک با یه حرکت چکشی گرفت کشیدش و گفت بابا این که چیزی نداره از این به بعد خودتون براش بکشید٬اما فکر کنم همون باعث شد خانومی بترسه
حالا ما موندیم و یه دندون لق که نمیذاره براش بکشیم![]()
یکشنبه هفدهم دی 1385
سلام به روی ماهتون![]()
اول از همه چرا نیومدم همایش؟
به یک دلیل کاملا طبیعی:اگه آقای خونه ی شما بعد از یک ماه درست روز پنجشنبه از ماموریت برمیگشت تنها میذاشتینش؟خوب معلومه نه؟البته خودم خیلی دلم می خواست پیشتون بودم اما باور کنید دلم نیومد تنهاش بزارم٬البته خودش گفت اگه دوست داری بریم٬اما من خستگیو تو چشماش دیدم و...انشاالله دفعه ی دیگه حتما" حتما" می بینمتون.
دوم اینکه یه چند روزی مهمون دارم خانواده ی همسر جونم از تبریز دارن می ان منزلمون٬چون دوشنبه شب تالار به صرف ولیمه خورون دعوتیم/دختر عموی آقای خونه به مکه مشرف شده بودن... الهی هر کی آرزوشو داره مشرف بشه.
یادم رفت بگم از اونجایی که بنده عاشق تیپ اسپرتم جمعه رفتم یه شلوار جین توپ با یه بلیز بافت گوگولی خریدم.ولی خدایی چقده بلیزای بافت گروووووووووووونه؟
سمیه جون آقای خونه ی شما راس میگن فکر کنم باید بریم کلاس بافتنی![]()
چهارشنبه ششم دی 1385
و اما ادامه ی بازی یلدا توسط بنده![]()
اول از سمیه جونم تشکر میکنم که منو دعوت کرد به این بازی با مزه٬و به قول زری جون کاهنده ی کنجکاوی هممون (نگفتم فوضولیا)
اول اینکه :خیلی احساساتی و زود رنجم (خیلی هم دلم می خواد این جوری نباشم٬اما نمیشه)
دوم اینکه:از آدمهای لوس و از خود راضی اصلا" خوشم نمیاد.
سوم اینکه:از خرید لباس٬چه برای خودم٬چه برای دیگران خیلی خوشم میاد(عاشق این کارم)
چهارم اینکه:عاشق بچه ها هستم و از کسایی که میگن بچه چیه٬بچه مزاحم زندگیه٬شدیدا" متنفرم(اه اه٬ اه اه)
پنجم اینکه:از کسایی که قدر پدر و مادراشون و نمی دونن و حالا برای خودشون کسی شدن و برای خانوادشون قیافه می گیرن٬ چی؟بدم میاد.
کاش بقیه هم داشت![]()
منم از آبی(داداشم)
ناهید مهربون
لولی
صدف جون
مامان مانی خوشگله
دعوت میکنم این بازی رو ادامه بدن![]()