تبليغاتX
پرنده

چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385

برای تو

سلام عزیزم

امروزا چقدر خسته تر از روزهای دیگم٬یه چند روزیه که نیستی و زندگی تکراری و بی روح شده.

نمی دونم اسمشو وابستگی بذارم ٬دلبستگی بذارم یا عشق

هر چیه می دونم که دیگه طاقت دوریتو ندارم.

گاهی اوقات که به گذشته فکر میکنم برام یه سوال  بزرگ میشه که چه جوری تونستم ۵ سال (البته نه پی در پی) دور از تو

زندگی کنم.همون موقشم خیلی برام سخت بود و بدترن دوران عمرم بود.اما هر چی بود تموم شد رفت.

اما  باید اعتراف کنم دیگه بریدم

از یه طرف بچه ها بهونتو میگیرن از یه طرف تحمل خونه بدون تو سخته و از یه طرف دلتنگی اذیتم میکنه

دیروز داشتم با یکی از دوستای قدیمی صحبت میکردم اونم مثل من می گفت دیگه تحمل سابق ندارم .

یه کم آروم شدم و فکر کردم پس فقط من نیستم که تحملم کم شده.

میدونم که  تو همه ی مشکلات و سختی های اون ۵ سال به خاطر من تحمل کردی و گذشت..........

پس منم نباید آدم قدر نشناسی باشم٬همه ی مشکلات و به خاطر رشد و پیشرفتت تحمل میکنم.

اما حرف آخرم اینه که دوست دارم ومیدونم که تنها این نیرو و قدرت عشقه که توان تحمل هر سختی رو به انسان میده

تقدیم به تو با آرزوی بهترین ها مهربونم

 

نوشته شده توسط صنم در 7:25 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385

همونطور که قبلا"هم گفته بودم خیلی دلم میخواد هر روز بیام و یکی دیگه از ورق های سفید این  دفترو با افکاری که تو ذهنم نقش بسته منقش کنم اما امان از زندگی که امیدوارم همیشه مشغول باشیم اما به خوبی و خوشی و شادکامی

خانوم های شاغل قدر ساعات کاریتونو بدونین.حتما" میپرسید چرا

چون حداقل از ۸ ساعت زمان کاری نیم ساعت میتونید برای خودتون وقت بذارید.درسته؟

اما خانوم های خانه داره مثل من چی؟در طول روز حتی نمی تونی یه وقت کوچولو برای خودت در نظر بگیری.همونطور که همتون میدونید کار خونه تمومی نداره که

صبح زود باید بیدارشی مملی و با ناز و نوازش بیدار کنی٬صبحونشو بدی٬تغذیشو آماده کنی٬برنامشو چک کنی بدرقش کنی مدرسه ساعت شده ۸.بعد فکر نهار منا ناز نازی باشی و یه کم به سر و وضع خونه برسی ساعت شده ۱۲ یعنی چی؟یعنی اینکه نهار دخمری و بدی و ببریش مدرسه و از اون ور مملی پسر و برداری و بیای خونه٬ساعت شده چند؟یک تمام.

خوب حالا باید نهار پسری و بدی و بعدشم به درس و مشقش نظارت کنی و خلاصه سرتون و درد نیارم٬برای خودم وقت ندارم.به شما ها که تو محل کارتون به کارهای مورد علاقتون٬مثل نوشتن و سر زدن به دوستا میپردازین حسودیم میشه٬اما از طرفی فکر میکنم اگه سر کار میرفتم این همه کارو کی باید انجام میداد.ولی بازم با خودم میگم اگه سر کار میرفتم حتما" چاره ای وجود داشت که کارها به خوبی انجام بشه.به نظر شما این طور نیست؟

خدای مهربون من آدم ناشکری نیستم خیلی هم دوست دارم و از زندگیم راضیماما خیلی منتظر روزی  هستم که بچه ها بزرگ بشن و یه کم از حجم کارام کم بشه و بتونم  به کارهای مورد علاقم برسم

 

نوشته شده توسط صنم در 15:8 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهاردهم آذر 1385

سلام عزیزای مهربون

نمیدونم چرا انقدر هوای گذشته هارو کردم

گذشته های دوری که کنار مامان و بابا و خواهر و برادرام بودم

دلم می خواست مثل اون روزا که می خواستم برم مدرسه ٬به مامانم میگفتم میشه

امروز برامون ماکارونی بپزی؟

میشه امروز بریم خرید و کفش بخریم؟

میشه امروز برم خونه ی دوستم؟

مامان هم مثل همیشه با خواست هامون موافقت می کرد و هر چی می گفتیم انجام می داد

راستی چه کیفی داشت خوردن اون غذای داغ و خوشمزه  بعد از خستگیه مدرسه

چقر دلم می خواست مثل اون روزا خواهر کوچولومو بغل می کردم و براش قصه می خوندم  تا خوابش ببره

یادش به خیر  جرو بحثامون با داداشی کوچیکه٬وای که چقد شیطون بود و لج درآر

(البته الان برای خودش آقا شده ماشاالله)

کوچیکتر که بودم حدودا"۵یا۶ ساله با داداشی بزرگه کل کل می کردیم اما با این حال

خیلی دوسش داشتم

یه محبت عجیبی داشت٬خیلی دل رحم و مهربون بود٬از اون بچه هایی بود که محبت شو بروز بده

اما خیلی با مزه بود که نسبت به من تعصب داشت

می گفت چقد می ری خونه ی دوستات٬چرا لاک زدی؟اونم قرمز!با هم می ریم بیرون پشت سرم بیا........

خلاصه یادش به خیر

دوران شیرینی بود

کاش می شد  صمیمیت ها ی دوران کودکی با ازدواج ها و مشغله های زندگی

کم رنگ نمی شد

کاش می شد هنوز سر پریدن بغل بابا ٬با داداشی دعوامون می شد

اما ای کاش  همه ی اینایی که نوشتم  کاش نبود ....................................................

 

 

نوشته شده توسط صنم در 10:7 |  لینک ثابت   •