سه شنبه سی ام آبان 1385
ارزش به خود
سلام ![]()
به جرائت میتونم بگم تولد امسالم یکی از بهترین تولد های عمرم بود.
چرا؟چون اولا" اولین تبریک و خودم به خودم گفتم و این کار یعنی ارزش گذاشتن به خود که روانشناس ها خیلی ازش حرف میزنن. یعنی واقعیتی که اگر انسان قبل از هر کس دیگه به عمق وجود خودش پی ببره و برای خود واقعیش ارزش قائل باشه میتونه شاد زندگی کنه .اگه بخوام درباره ی این موضوع بیشتر صحبت کنم باید این طوری بگم که همه ی ما انسان ها از درون و سرشت خودمون خیلی بهتر از دیگران با خبریم و میدونیم که چقدر انسان مثبت یا خدایی نکرده منفی هستیم بنابراین خیلی راحت و ساده است که از خوب بودن و نکات مثبتمون بهره ببریم ومدام به خودمون یادآوری کنیم از اینکه تونستی خوب باشی و کارهای مثبت انجام بدی خوشحالی .یعنی بعبارتی ممکنه دیگران همه ی کارهای شما رو که شما توقع داری اونا رو ببینن نبینن و نسبت به شما اصطلاحا"بی تفاوت باشن در حالی که واقعا" اینطوری نباشه و همین موضوع سرچشمه ی خیلی از سوءتفاهم ها بشه .خوب با توجه به این تفکراتی که داریم چه بهتر که خودمون بیشتر قدر خودمونو بدونیم و به وجودمون بها بدیم حتی گاهی اوقات برای کارهای مثبتی که انجام دادیم یا روز تولدمون به خودمون هدیه بدیم .پس یکی از دلائل خوشحالی من برای تولد امسالم این بود که هم به خودم تبریک گفتم هم اینکه برای خودم کادو خریدم و یه روز قبل از تولدم هی به بابایی گفتم تولدم مبارک تا اینکه یه دفعه یادش نره و من دلخور شم
.ولی زیاد دیدم که زن و شوهر ها سر این قضیه بحثشون میشه و دلخوری پیش میاد و روزی و که می تونست یکی از خاطره انگیز ترین روزهای عمرشون باشه تلخ میکنن و................ واین اصلا" ارزش نداره. حالا این پیشنهاد من بود اگه دوست داشتین امتحان کنین ببینین چقدر بهتون خوش میگذره هیچ دلخوری ام پیش نمیاد.
ولی خودمونیما کلی روانشناس شدم
از همه ی کسانی که تولدم و تبریک گفتن و منو شرمنده کردن متشکرم
راستی دلیل دیگه........... اینکه: من امسال دوستای خوبی مثل شما پیدا کردم که از خوندن وبلاگ هاتون انرژی میگیرم و داشتن ارتباط خودش بهترین راه حل شاد زیستن![]()
یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385
سلام.تو رو خدا نگین چه از خود راضیه ها
خواستم اولین تبریک تولد ۳۰ سالگیم و خودم به خودم گفته باشم .فکر کنم رنگ تولدم هم نارنجیه.ولی در هر صورت خیلی خوشحالم که تو این ده سال یعنی از ۲۰ تا ۳۰ سالگی تونستم خیلی کارا بکنم و زندگی موفقی داشته باشم .خدارو هزار مرتبه شکر میکنم وامیدوارم همیشه کنار باباییه مهربون و بچه های گلم باشم![]()
![]()
شنبه بیستم آبان 1385
آخه دختر تو خجالت نمیکشی ۲۰روز یه بار آپ میکنی؟
چی کار کنم بابا هی میرم به دوستای گلم سر میزنم وقتم تموم میشه و یا باید پا شم برم دنبال منا یا باید به غذا سر بزنم و هزار کار دیگه ![]()
خیلی دلم میخواد زود به زود بنویسم اما اولا" وقتم کمه بعدشم نوشتن روز مرگی ها از حوصله ام خارجه.تو این چند روزی که نبودم یه مقدار چشمام اذیت شده بود وقتی رفتم دکتر گفت کمتر پای کامپیوتر بشین منم حرف گوش کن
گفتم شاید راست میگه یه چند روزی از کامپیوتر پرهیز کنم ببینم چطور میشه.ولی فکر کنم یه سر ماخودگی بود که چشمم و هم درگیر کرده بود باورتون نمیشه تمام عضلات چشمم(چشم چپم)درد میکرد ونمیتونستم به راحتی به چپ و راست نگاه کنم خلاصه اون موقع بود که با خودم گفتم خذایا تا حالا فکر نکرده بودم عضله ی چشم انقدر حساس باشه.
خوب از این حرف ها که بگذریم میرسیم به مملی پسر مامان که شده یه پسر خوب و درس خون و وظیفه شناس چون یه معلم فوق العاده سخت گیر هم داره که انقدر تکالیف خارج از درس از این طفلک ها میخواد که نگو و نپرس اصلا" هم فکر نمیکنه که این تکلیف مناسب اینا هست یا نه.بعدشم انقدر کتاب و دفتر میبرن که حد و حساب نداره یعنی وقتی بچم از مدرسه میاد تمام سر شونش درد میکنه امروز رفتم پیش معلمش میگم یه فکری برای سنگینی کیفشون بکنید میگه اگه شما راه حلی به نظرتون میرسه بفرمایید
خوب منم چی بگم
من یکی همه ی این مشکلات و از چشم بی برنامگی های رایج تو کشورمون میدونم .یعنی هر جا میری بی نظمی و بی برنامگی غوغا میکنه.اگه شما بدونین اولیا برای ثبت نام بچه هاشون( اینکه مدرسه دولتی باشه یا غیر انتفاعی اینکه کدومش بهتر و اصلا" باهم فرق دارن یا نه چه جنگ اعصابی دارن) به نظر شما این انصافه که پدر و مادرها گذشته از تمام مشکلاتی که تو این مملکت برای بزرگ کردن بچه هاشون دارن نگران نوع مدرسه و کیفیت تحصیلیشون هم داشته باشن؟
منا شطونکم هم خیلی مدرسه رو دوست داره و با ذوق و شوق میره و میاد.دامنه ی لغاتش زیاد شده و حرف های شیرینی میزنه
یه مقدار هم خود رای شده و همش میگه خودم میدونم/ خودم بلدم و از این حرف ها.
خوب برم به کارام برسم .تا بعد
دوستون دارم![]()
دوشنبه یکم آبان 1385
دوستای خوبم اونایی که بهم سر می زنین سلام یه سلام گرم و آفتابی تو این روزای سرد تا جایی که می دونم زندگی بر وفق مرادتون و خو ب وخوشین. نی نی ها هم از اون بند انگشتی هاش گرفته تا اون ۷و ۸ ماهه هاش و مدرسه ای هاش مشغول شیطونی و دلبری از مامانو باباهاشونن
ای قربون همشون برم که شیرینی هر زندگی هستن
.
دوستای خوبم خیلی خوشحالم که با این دنیا آشنا شدم آخه قبل از این خیلی تنها بودم و حوصلم سر میرفت
آخه خونه نشینی هم بد دردیه اینو یواشکی گفتم چون اگه مامان محترمم بشنو دیگه هیچی
راستش قضیه اینه که بنده بعد از تموم کردن درسم تصمیم گرفتم یه مدت استراحت کنم و سراغ کار نرم چون واقعا دوران دانشجویی سختی داشتم شاید یه روزی از اون دوران براتون نوشتم ۰فکرشو بکنین سال دوم دانشگاه بودم که ازدواج کردم سال بعدش هم آقا پسری قندعسلی اومد پیش ما خلاصه من دانشگاهو با محمد تموم کردم و بعدش هم سر و کله ی شیطونک خونمون منا ناز نازی پیدا شدو خلاصه استراحت من طولانی شد(حالا بگذریم که این وسط چقدر گوشه و کنایه شنیدم) و حالا که به خودم اومدم میبینم که بچه ها بزرگ شدنو بنده تو خونه حوصلم سر میره ودستم به جایی بند نیست.البته نظر بابایی این نیست وهمش میگه انقدر تو خونه کار داری وبا بچه ها سرو کله میزنی بس نیست که دنبال کار بیرون هم هستی ؟نمیدونم اصلا نمیدونم چی کار کنم چون میترسم کار بیرون نذاره به بچه ها و زندگیم برسم از طرفی هم تو اجتماع بودنو دوست دارم از همه مهمتر مامانم و که هی میگه لیسانس رو گرفتی نشستی تو خونه چی کار کنم.به نظر شما چرا انسان همشه از وضعیتی که داره نا راضیه؟وقتی استراحت و داره فکر کار کارو داره حسرت یه روز خوابیدن تا لنگ ظهر و داره![]()
![]()
![]()
