یکشنبه شانزدهم مهر 1385



چهارشنبه دوازدهم مهر 1385
مدرسه
هرسال اغاز مدارس مصادف با بدو بدوی من یعنی انقدر کار دارم که نمیدونم کدوم وانجام بدم امروز از اون روزا بود انقدر رفتم واومدم که دیگه نا ندارم .معمولا بچه ها رو خودم میبرم و میارم محمد شیفت ثابت صبح و منا ثابت بعد از ظهر حالا دیگه بقیه اش
با خودتون که چی کار میکنم .قابل توجه شراره جون که عجله داره اقا بردیا زودتر مدرسه بره![]()
![]()
دیروز مدرسه ی منا جلسه داشتیم و امروز باید کلی وسایل براش مخریدم شیطونک خودش هم با من اومده بود از هر چیز دو تا اضا فه بر میداشت برای خونه/ تازه از مغازه اومدیم بیزون میگه یه قیچی دیگه هم برام بخر من قیچی خونه رو مدرسه نمیبرم اخه اونو تو خونه لازم دارم ۰ تازگیها یه کلمات قلمبه سلمبه استفاده میکنه که خندم میگیره![]()
محمد پسریم هم مشغول درس و مشق < کلاس ارگ هم میره >وگاهی اوقات سراغ کامپیوتر میادو خودشو سر گرم میکنه اینم بگم تازگی ها اصلا با منا راه نمیاد.![]()
منم که هی اینطورییم
خلاصه بعضی وقتا کلافه ام می کنن ![]()
سه شنبه چهارم مهر 1385
خاطره
مدتها بود که دنبا ل وبلاگی بودم که مامانا از بچه هاشون می نویسن تا اینکه چند روز پیش چشمم خورد به وبلاگ سمیه جون که از پسر گلش ایلیامی نویسه وبلاگ قشنگی داره دست به قلمشم هم حرف نداره از همه مهمتر ایلیا که دلم براش ضعف میره
شیطون ناقلا بااین کاراش من و برده به زمانی که بچه هام نوزاد بودن شاید مامانش باورش نشه اما همه ی حس قشنگ مادریی که اون نسبت به ایلیا داره(از دلتنگی هاش وقتی سر کار از واکسن زدنش )همه و همه برای من تداعی شده ولذت میبرم.
واقعا که بچه ها شیرینی زندگیین محمد و منای من بزرگ شدن اما لحظه به لحظه ی زندگی من هستن*امسال هر دوتاشون مدرسه میرن منا پیش دبستان وآقا محمد کلاس چهارم نمی دونین منا با مانتو شلوارو مقنعه چقدر با نمک میشه
به محمدم هم کت شلوار دادن که برای خودش مردی شده
.وقتی وبلاگ مادرهارو میخونم از خستگی هاشون از نگرانی هاشون به خاطره قد و وزن بچه ها یا عذاب وجدانشون به خاطر اینکه کمتر پیش بچه ها هستن یاد خودم می افتم که با چه عذابی این دوران رو گذروندم ولی میخوام به شما مامانای خوب بگم که انقدر دلواپس ونگران نباشید درسته که حس مادری نمیگذاره اما به خدا بچه ها بزرگ میشن و باور کنید سختی ها ومشکلات هنوز از راه نرسیدن ![]()
برای همه ی مامان وباباها آرزوی موفقیت میکنم
شاد باشید![]()
شنبه یکم مهر 1385
حوصله
اومدم تا بنویسم اما از چی؟نمی دونم؟
بعضی وقتها پر از حرف وپر از در دلی اما نمی دونی بگی یا نگفتنش سنگینتر !
همیشه دوست داشتم یه ورق سفید دم دست داشتم تا هر وقت دلم گرفت بنویسم
اما نمیدونم چرا حس بی حوصلگی قدرت نوشتن دلتنگی رو هم ازم گرفته.
