تبليغاتX
پرنده

یکشنبه شانزدهم مهر 1385

چند تا عکس قشنگ از کوچولوهام براتون گذاشتم.

 

نوشته شده توسط صنم در 23:22 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوازدهم مهر 1385

مدرسه

سلام به هر چی گله سلام به هر کی عاشق و سلام به تمام اونایی که قدر محبتو  میدونن اخه محبت نمی تونه یه طرفه باشه در ضمن کم هستن کسایی که قدر محبت دیگران و میدونن.

هرسال اغاز مدارس مصادف با بدو بدوی من یعنی انقدر کار دارم که نمیدونم کدوم  وانجام بدم امروز از اون روزا بود انقدر رفتم واومدم که دیگه نا ندارم .معمولا بچه ها رو خودم میبرم و میارم محمد شیفت ثابت صبح و منا ثابت بعد از ظهر حالا دیگه بقیه اش

با خودتون که چی کار میکنم .قابل توجه شراره جون که عجله داره اقا بردیا زودتر  مدرسه بره

دیروز مدرسه ی منا جلسه داشتیم و امروز باید  کلی وسایل براش مخریدم  شیطونک خودش هم با من اومده بود از هر چیز دو تا اضا فه بر میداشت برای خونه/ تازه از مغازه اومدیم بیزون میگه یه قیچی دیگه هم برام بخر من قیچی خونه رو مدرسه نمیبرم اخه اونو تو خونه لازم دارم ۰ تازگیها یه کلمات قلمبه سلمبه استفاده میکنه که خندم میگیره

محمد پسریم هم مشغول درس و مشق < کلاس ارگ هم میره >وگاهی اوقات سراغ کامپیوتر میادو خودشو سر گرم میکنه اینم بگم تازگی ها اصلا با منا راه نمیاد. منم که هی اینطورییم خلاصه بعضی وقتا کلافه ام می کنن

 

نوشته شده توسط صنم در 14:35 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهارم مهر 1385

خاطره

سلام 

مدتها بود که دنبا ل  وبلاگی بودم که مامانا از بچه هاشون می نویسن تا اینکه چند روز پیش چشمم خورد به وبلاگ سمیه جون که از پسر گلش ایلیامی نویسه وبلاگ قشنگی داره دست به قلمشم هم حرف نداره از همه مهمتر ایلیا که دلم براش ضعف میرهشیطون ناقلا بااین کاراش من و برده به زمانی که بچه هام نوزاد بودن شاید مامانش باورش نشه اما همه ی حس قشنگ مادریی که اون نسبت به ایلیا داره(از دلتنگی هاش وقتی سر کار از واکسن زدنش )همه و همه برای من تداعی شده ولذت میبرم.

واقعا که بچه ها شیرینی زندگیین  محمد و منای من بزرگ شدن اما لحظه به لحظه ی زندگی من هستن*امسال هر دوتاشون مدرسه میرن منا پیش دبستان وآقا محمد کلاس چهارم نمی دونین منا با مانتو شلوارو مقنعه چقدر با نمک میشه به محمدم هم کت شلوار دادن که برای خودش مردی شده .وقتی وبلاگ مادرهارو میخونم از خستگی هاشون از نگرانی هاشون به خاطره قد و وزن بچه ها یا عذاب وجدانشون به خاطر  اینکه کمتر پیش بچه ها هستن یاد خودم می افتم  که با چه عذابی این دوران رو گذروندم ولی میخوام به شما مامانای خوب بگم که انقدر دلواپس ونگران نباشید  درسته که حس مادری نمیگذاره اما به خدا بچه ها بزرگ میشن و  باور کنید سختی ها ومشکلات هنوز از راه نرسیدن

برای همه ی مامان وباباها آرزوی موفقیت میکنمشاد باشید

نوشته شده توسط صنم در 14:37 |  لینک ثابت   • 

شنبه یکم مهر 1385

حوصله

سلام

اومدم تا بنویسم اما از چی؟نمی دونم؟

بعضی وقتها پر از حرف وپر از در دلی اما نمی دونی بگی یا نگفتنش سنگینتر !

همیشه دوست داشتم یه ورق سفید دم دست داشتم تا هر وقت دلم گرفت بنویسم

اما نمیدونم چرا حس بی حوصلگی قدرت نوشتن دلتنگی رو هم ازم گرفته.

 

      

 

نوشته شده توسط صنم در 17:11 |  لینک ثابت   •